حکایت خلبان خدمات کشاورزی از سمپاشی تا آتشنشانی با هواپیما
زندگی کاریاش بیشتر بر فراز زمین معنا پیدا کرده است؛ از پرواز با ارتفاع کم روی زمینهای کشاورزی برای پاشیدن بذر و سم تا اطفای حریق هوایی جنگلها. مهدی عبدی، خلبان کشاورزی، روایتی دارد از نسلی که مجبور بودند بین آرزوهای بزرگ، تحولات اجتماعی و سختیهای معیشت، راه خودشان را پیدا کنند.
عبدی در اواخر دهه ۵۰، دیپلمش در رشته تجربی را اخذ کرد. علاقهاش او را به سمت پزشکی کشاند و در دانشگاه مشهد پذیرفته شد. اما درست در زمانیکه شور و شوق دانشگاه در وجودش موج میزد و قبولی اش میتوانست سرنوشت او را بهکلی تغییر دهد، با تقولقشدن دانشگاهها، مسیرش تغییر کرد.
همزمان با تعطیلی دانشگاهها، تحصیل او متوقف شد و از سرِ جبر شرایط و تمایلش به داشتن کار و درآمد، راهی مزرعههای فیضآباد شد. کار روی زمین کشاورزی برایش یک شغل موقت بود. از طلوع تا غروب آفتاب را روی زمین میگذراند. همین نزدیکبودن به روستا و کشاورزان، راه ورودش را به جهاد سازندگی باز کرد.
بهتدریج جذب مجموعهای شد که سالها بعد، بهواسطه آن، نقش مهمی در آبادانی مناطق محروم داشت. اما اوج زندگی حرفهای مهدی عبدی، قدیمی محله بالاخیابان، زمانی رقم خورد که برای فعالیت در حوزه خلبانی کشاورزی وارد دورههای آموزشی شد. پرواز بر فراز مزارع، از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب ایران، کار پیوسته او شد.
قبولی در پزشکی، کار روی زمین
تعطیلی دانشگاهها او را از کرسی پزشکی به تربتحیدریه کشاند. همراهیاش با یکی از اهالی قدیمی بالاخیابان، حاجآقا بختیاری، تجربههای خوبی برایش ساخت. عبدی میگوید: در آنجا حدود ۱۰ هکتار زمین بود که مشارکتی گندمکاری میکردیم. حاجآقا بهدلیل فعالیتهای سیاسی، تحت تعقیب ساواک بود؛ بههمیندلیل آمده بود کشاورزی. کار روی زمین برایش پوششی برای ادامه فعالیتهای سیاسی بود. شبها، در همان زمینها و کنار چاهموتور، با معلمان جلسه میگذاشت.
در همین دوره زندگی عبدی، کمکم راه شغل او باز شد. از آن روزها تعریف میکند: زندگی سادهای داشتیم. از صبح تا شب کار روی زمین، بعد هم آشپزی در اتاق کوچکی که داشتیم. بعداز پیروزی انقلاب، حاجآقا رفتند، ولی من ماندم و ارتباطم با مردم حفظ شد.
با شکلگیری جهاد سازندگی و آغاز فعالیت شوراهای اسلامی در روستاها، نقش او پررنگتر شد. بهواسطه ارتباطهای قبلی، از او دعوت شد در تشکیل شوراها کمک کند؛ «ما به روستاها میرفتیم و برای مردم صحبت میکردیم. همین فعالیتها باعث شد پیشنهاد کار در جهاد سازندگی را به من دادند. فکر میکنم شهریور سال۱۳۶۰ بود که در جهاد سازندگی تربتحیدریه کارم را شروع کردم.»
آموزش خلبانی برای پشتیبانی از جنگ
با آغاز جنگ، فعالیتهای جهاد سازندگی شکل دیگری گرفت. جمعآوری کمکهای مردمی و پشتیبانی از نیروهای درگیر جنگ، بهتدریج او را وارد حوزهای کرد که بعدها با عنوان «پشتیبانی جنگ» شناخته شد.
یکی از پروفسورهای آلمانی با تعجب پرسید خلبانها اینجا چه میکنند. به او گفتند با هواپیما روی دریا خاک میپاشند
عبدی با یادآوری آن روزها میگوید: حملات شیمیایی عراق، بهویژه در مناطق مرزی، نگرانی جدیدی بهوجود آورده بود. موضوع استفاده از هواپیما برای مقابله مطرح شد. اما هواپیما، خلبان میخواست. برای همین جهاد سازندگی از نیروهای خودش، افرادی را برای آموزش خلبانی انتخاب کرد. بهخاطر قد بلند و سابقه فعالیتهای میدانی، من هم از استان خراسان انتخاب شدم. بعد از مصاحبه و آزمون زبان انگلیسی، افراد منتخب که حدود چهارصدنفر بودند به تهران معرفی شدند.
عبدی ادامه میدهد: از جمع چندصدنفره ما، ۲۵نفر باقی ماندند که مجوز ورود به دوره آموزش خلبانی را گرفتند. ما برای آموزش به پایگاه هوایی قلعهمرغی تهران رفتیم. رفتهرفته نیروی آموزشدیده داشتیم، ولی هواپیمای تخصصی مقابله با عملیات شیمیایی نداشتیم. بههمیندلیل جهاد سازندگی سراغ هواپیماهای سبک رفت. شبیه گلایدر بود، ولی موتوردار.
به گفته عبدی در این دوره، بیشتر پروازها به شکل خودآموز و تجربی پیش میرفت؛ «تمرینها و پروازهای آموزشی، جمعی انجام میشد؛ یعنی ما با کمترین پشتیبانی رسمی، همه فنون پرواز، ارتفاعگیری، مهار هواپیما و کنترل در شرایط مختلف را تجربه میکردیم. بعدها فهمیدیم این تجربهها، در آمادهسازی ما برای مأموریتهای حساس پشتیبانی جنگ نقش مؤثری داشته است. درمجموع آموزش تا سال۱۳۶۷ ادامه داشت و جنگ هم تمام شد.»
شغل خاص در دوره خاص
بعد از جنگ، طرح ادغام دو وزارت کشاورزی و جهاد سازندگی مطرح شد. هردو مأموریتهای مشترک در حوزههای کشاورزی، آبرسانی، برقرسانی و پشتیبانی جنگ داشتند.
عبدی با بیان اینکه بهطور رسمی به وزارت جهاد کشاورزی منتقل شدند، میگوید: سازمان هواپیمایی کشوری و شرکتهای وابسته در جریان بودند که گروهی از بچههای جهاد، دورههای کامل خلبانی را گذراندهاند. در همان دوره بعضی از دوستان، جذب شرکتهای هواپیمایی شدند. حتی خود من هم دعوت شدم، ولی به دلایل اخلاقی منصرف شدم. همین ایام، بخشی راهاندازی شد بهنام «هواپیمایی خدمات ویژه». جهاد کشاورزی، هواپیماهایی داشت که در عملیات سمپاشی و خدمات کشاورزی در دنیا رایجاند. دوباره لازم بود دوره تخصصی خلبانی کشاورزی را بگذرانیم. این دوره را حدود سهماه در لهستان طی کردیم.
عبدی ادامه میدهد: از سال۶۸، بهطور رسمی وارد فاز عملیاتی شدیم و مأموریتهای سمپاشی هوایی را آغاز کردیم. تفاوت ما با خلبانان جنگنده در ارتفاع پرواز بود. خلبان سمپاشی باید در ارتفاعی بسیار پایین، مثلا پنجمتر بالاتر از محصول، پرواز کند. این نوع پرواز، بستگی به باد، شیب زمین، وجود تپهها، درختان، ساختمانها، و دکلها و سیمهای برق دارد.
او که دو بار هم در اطفای حریق ارتفاعات مینودشت و جنگل دشت حضور داشته است، اضافه میکند: شغلمان خیلی خاص بود. ما باید میدانستیم در چه لحظهای سم را قطع کنیم تا به زمینهای مجاور آسیب نرسد یا طوری کار کنیم که ارتفاع و سرعت و سمپاشی هماهنگ باشد.

بهترین نتیجه در دنیا
حدود سال۸۷ موضوعی زیستمحیطی فراگیر میشود بهنام «کِشند سرخ» که دریا را حسابی بهخطر میاندازد. این آلودگی وقتی وارد آب میشد، شرایطی ایجاد میکرد که نور خورشید به عمق دریا نمیرسید. درنتیجه جلبکهایی سبکتر از ذرات خاک، روی آب میماندند و بهسرعت تکثیر میشدند.
عبدی تعریف میکند: این جلبکها وارد آبشش ماهیها میشد و تلفات زیادی بهبار میآورد. خطر آنقدر جدی بود که تماس گرفتند و گفتند برای مقابله با کشند سرخ باید در یک مأموریت با هواپیما روی دریا، خاکپاشی کنید. مدتی بعد از آن مأموریتها، و آزمون و خطاهایی که شد، مدیرکل شیلات گفته بود چند استاد و پروفسور از آلمان، هلند و کره دعوت شدهاند تا درباره کشند سرخ جلسهای تخصصی برگزار کنند.
عبدی و همکاران خلبانش کارهای فرودگاهیشان را انجام داده و آماده رفتن بودند که پیشنهاد شد آنها هم در جلسه حضور داشته باشند. خودش آن روز را تعریف میکند: با لباس پرواز وارد سالن شدیم. هنوز جلسه شروع نشده بود که یکی از پروفسورهای آلمانی با تعجب پرسید خلبانها اینجا چه میکنند. به او گفتند اینها همان خلبانهایی هستند که با هواپیما روی دریا خاک میپاشند. آنجا بود که پروفسور ساکت شد و بعد گفت کلاس تعطیل.
نکته جالب اینکه آن روزها، اهمیت کاری که عبدی و همکارانش انجام میدادند هنوز برایشان روشن نبود. استاد مدعو در آن جلسه به آنها میگوید در دنیا هنوز موفق به اجرای این مأموریت نشدهاند.
عبدی ادامه میدهد: او گفت حتی کشورهایی مثل آمریکا با ناوگان بزرگ هوایی یا آلمان با تجهیزات پیشرفته، نتوانستهاند این نتیجه را بگیرند. بعد هم برای همان استادان قایق گرفتند و به دریا رفتند. چند نقطه، نشانهگذاری شد و بعد از خاکپاشی هوایی، دوباره آزمایش گرفتند. نتیجه، به گفته خودشان، بهترین نتیجه ثبتشده در دنیا بود.
بچهمحل بالاخیابان
او وقتی از عوارض شغلش حرف میزند به مشکلات تنفسی اشاره میکند که سالها پرواز در ارتفاع پایین برایش بهجا گذاشته است. لابهلای گفتوگو از خانوادهاش هم میگوید. دو پسر دارد؛ هردو لیسانس برق گرفتهاند. یکی از آنها ورزشکار حرفهای است. عبدی بهشوخی میگوید: من و مادرشان ارث قد را برایشان گذاشتیم. پسرم ۲ متر و ۲۰ سانت قد دارد و سرعتیزن تیم والیبال مس رفسنجان است.
داستان ازدواجش هم از هممحلهبودن با خانواده همسرش در بالاخیابان شکل گرفته است. با لبخند ادامه میدهد: پدربزرگ خانمم، حاجآقای بصیر، از شناختهشدههای محل بود. همسایه پدرم بودند. خانمم دانشگاه هنر اصفهان رشته دکوراسیون قبول شده بود؛ رشتهای که آن زمان برای خیلیها عجیب بود.
خانه پدریاش را در محله نشانمان میدهد که نزدیک مسجد و تکیه علیاکبریهاست. همان مسجدی که خودش، عضو هیئتامنای آنجاست و میگوید: مثل یک کارمند که هرروز باید در محل کارش باشد، من هم بدون تعطیلی، هر روز در مسجد هستم.
* این گزارش پنجشنبه ۹ بهمنماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۲۳ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.
